روضه رضوان - دو همکار؟!

همیشه در پناه اهل بیت باشید

همیشه در پناه اهل بیت باشید

روضه رضوان - دو همکار؟! همیشه در پناه اهل بیت باشید

سلام وقت بخیر:

سال‌هاست که در کشورمان شیعیان و اهل سنت در کنار هم زندگی می‌کنند و باهم مراوده و رفت‌وآمد دارند، به دیدار یکدیگر می‌روند با یکدیگر ازدواج می‌کنند و به عیادت یکدیگر می‌روند و در مراسم شادی و عزای یکدیگر شرکت می‌کنند؛ اما آنچه در چند سال اخیر موجب نگرانی شده است نفوذ تفکر وهابیت و فاصله انداختن بین شیعه و اهل سنت است که می‌خواهد با افکار پلید خود و مشرک و کافر دانستن شیعیان این صمیمیت و آرامش را از بین ببرند و بر هر دو گروه لازم است که با اتحاد با یکدیگر این نقشه شوم را بی‌اثر وبی نتیجه بگذارند. و این همان‌ روشی است که از زمان بعد از رسول‌الله در میان هر دو گروه مرسوم بوده برای نمونه به داستان زیر توجه کنید:

وفا و صمیمیت و همكارى صادقانه هشام بن الحكم و عبد اللَّه بن یزید اباضى‏ مورد اعجاب همه مردم كوفه شده بود. این دو نفر ضرب‌المثل دو شریك خوب و دو همكار امین و صمیمى شده بودند. این دو به شركت یكدیگر یك مغازه خرازى داشتند، جنس خرازى می ‏آوردند و می فروختند. تازنده بودند میان آن‌ها اختلاف و مشاجره‏اى رخ نداد.

چیزى كه موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود كه این دو نفر ازلحاظ عقیده مذهبى در دو قطب کاملاً مخالف قرار داشتند، زیرا هشام از علما و متكلمین سرشناس شیعه امامیه ویاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق (علیه‌السلام) و معتقد به امامت اهل‌بیت بود، ولى عبد اللَّه بن یزید از علماى اباضیه‏ بود. آنجا كه پاى دفاع از عقیده و مذهب بود، این دو نفر در دو جبهه کاملاً مخالف قرار داشتند، ولى آن‌ها توانسته بودند تعصب مذهبى را در سایر شئون زندگى دخالت ندهند و باکمال متانت كار شركت و تجارت و كسب و معامله را به پایان برسانند. عجیب‌تر اینكه بسیار اتفاق می ‏افتاد كه شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آن‌ها می ‏آموخت و عبد اللَّه از شنیدن سخنانى برخلاف عقیده مذهبى خود ناراحتى نشان نمی داد. نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبى خودشان را كه غالباً علیه مذهب تشیع بود فرامی‌گرفتند و هشام ناراحتى نشان نمی ‏داد.

یك روز عبد اللَّه به هشام گفت: «من و تو با یكدیگر دوست صمیمى و همكاریم. تو مرا خوب می ‏شناسى. من میل دارم كه مرا به دامادى خودت بپذیرى و دخترت فاطمه را به من تزویج كنى».

هشام در جواب عبد اللَّه فقط یك جمله گفت و آن اینكه: «فاطمه مؤمنه است».

عبد اللَّه به شنیدن این جواب سكوت كرد و دیگر سخنى از این موضوع به میان نیاورد.

این حادثه نیز نتوانست در دوستى آن‌ها خللى ایجاد كند. همكارى آن‌ها بازهم ادامه یافت. تنها مرگ بود كه توانست بین این دو دوست جدایى بیندازد و آن‌ها را از هم دور سازد.(۱)(۲)

موفق باشید.
۱- مروج الذهب مسعودى، چاپ مصر، ج ۲/ ص ۱۷۴، ذیل احوال عمربن عبدالعزیز.

۲- مجموعه آثار استاد شهید مطهرى، ج‏۱۸ مجموعه آثار، ص: ۲۹۹.

 




طبقه بندی: وهابیت،  مذهبی، 

تاریخ : دوشنبه 29 آبان 1396 | 06:02 ق.ظ | نویسنده : علی اسماعیلی | نظرات
.: Weblog Themes By Slide Skin:.